دو سبز آبی بلا تکلیف
شعر و ادبیات
اي خون اصليت به شتك ها ز غديران استاد حسين منزوي
بسم الله الرحمن الرحیم در آب جلوه کردی و موج عطش نشست در من ظهور کردی و کردیم خود پرست دست مرا گرفتی و چشم تو بسته شد در خود خراب گشتم و بند دلم گسست گفتم : مخواه سایه نشین علم شوم این آفتاب ، مغز حرم را گداخته است! روی فرات ، صورت در هم کشیده شد تا موج های اشک به چشم تو حلقه بست آیینه ای برای تماشا گذاشتم سنگی رسید و صورت آیینه را شکست دستی نمانده بود که مشکی زنم به آب حالا به جای مشک بنوش از لب دو دست
استاد رضا جعفری میلاد یکی کودک شکفتن گلی را ماند چیزی نادر به زندگی آغاز می کند با شادی و اندکی درد روزانه به گونه ای نمایان بر می بالد بدان ماند که نادره ی نخستین است و نادره ی آخرین **** چه مدت لازم بوده تا کلمه عفو بر زبان جاری شود تا حرکتی اعتماد انگیز انجام گیرد بیا تا جبران محبت های نا کرده کنیم بیا آغاز کنیم فرصتی گران را به دشمن خوئی از کف داده ایم و کسی نمی داند چقد فرصت باقی است تا جبران گذشته کنیم دستم را بگیر
زنده یاد استاد احمد شاملو شبي پيشانيت بوسيدم و گفتم خداحافظ خودم، اشك خودم را ديدم و گفتم خداحافظ *** من از برق دو چشمان سياهت، زار و سرگردان نشان نور را ، پرسيدم و گفتم خداحافظ *** تو مي گفتي برايم داستان عشق را بنويس من از پايان آن ،ترسيدم و گفتم خداحافظ *** كه قانون است بعد از هر سلامي، يك خداحافظ از اين قانون چرا رنجيدم و گفتم خداحافظ *** و تو گفتي خدا پشت و پناهت ، باز هم برگرد و من بار دگر خنديدم و گفتم و گفتم خداحافظ هادي جان فدا ما چون دو دريچه ، رو به روي هم، آگاه ، ز هر به گو مگوي هم، هر روز سلام و پرسش و خنده، هر روز قرار روز آينده، عمر آينه بهشت، اما ..... آه بيش از شب و روز تير و دي كوتاه اكنون دل من شكسته و خسته ست، زيرا يكي از ديچه ها بسته است، نه مهر فسون، نه ماه جادو كرد، نفرين به سفر،كه هر چه كرد او كرد. مهدي اخوان ثالث تهران- دي 1352 در ساعتی شگفت، مکعّب شکست و بعد مردی به جای قبله ی مردم نشست و بعد رکعـت شـدو نمـاز شدو حمـد و سوره شد آمـد طلسم مسجـدیـان را شکــست و بعد با یک نــفر شبیه خـودش گشـت روبرو خود را گرفت ثانیه ای روی دست و بعد آیات نوبری ز درخت انار چیـد و خواند از تشهّدش:از بودو هست و بعد مِثلِ مَثل شد و به زبان همه شکفت از راه حلق در ته دل ریشه بست و بعد چون روح در نسوج گیاهان حلول کرد یک خوشه خورد از خودش و کرد مست و بعد مقداری از ترشّح او را زمین چشید قیمت گرفت خاک اراضی پست و بعد ما را ببخش ما که گناهی نداشتیم او خواست اهل بادیه را بت پرست و بعد هر سال گفت تا که بگویند شاعران: در ساعتی شگفت مکعب شکست وبعد... یاعلی استاد رضا جعفری برگرفته از وب لاگ سواد آئینه وقتي كه چهره ي همه بي عار است آئينه هم مشابه ديوار است ديگر چه اعتماد به سبزي ها وقتي درختِ مزرعه هم ، « دار» است دهقان به خوابِ پنبه فرو رفته است حتماً مترسك است كه بيدار است پس كاج را كجاست رگ غيرت ؟ اينجا گياه هرزه ، علمدار است ديگر چه انتخاب كند گلّه ؟ هر چه سگ است در دِهِ ما ، هار است شاعر نگاه كرد به چوپان، گفت : اين گرگ ور پريده چه خونخوار است وقتش رسيده است علي (ع) باشي در اين زمين ، معاويه بسيار است استاد رضا جعفری یا علی بر گرفته از وب لاگ سواد آینه دیروز آسمان جُـلِ شهرخویش، امروز، کدخدای دِه بالا ِ فردا ولی قضاوت آن زود است ، باید حواله داد به پس فردا در بی حواسیِ تبر و جنگل، بیرون پرید از کمر بركه شور ابو عطا به گلویش بود،( میرفت آب بادیه سربالا) آمد به خواستگاری خاتونش ، با خنده ی تصنعی ومرموز داماد شد وَ زود عروسی کرد ، با این قبای عاریه ی یک لا حتی بلد نبود که ماهی چیست، حتی نخورده بود کمي مِیــگو الله بختکی شد و تور انداخت ، ماهی گرفت چند غِزِ ل آلا آمد أدا در آورد و میگفت:ارث شما به کیسه همشهريست مهریه ی زنش هم اگر کرده است ، می گیرم از یکایکشان ،حتا یک شب به سِحر هم متوسل شد ، مرتاض شد فلوت و نی انبان زد چون مارها کرند نرقصیدند، خندید و گریه کرد نشد اما گفتی پیمبر است ، بله ، شاید ، جبریل آیه های نسنجیده با این حساب ، معجزه هم دارد : خر کردن تمامی آدمها!! *** حالا که نصف شب شده این شاعر ، خوابش گرفت و قافیه را گم كرد وقتی دوباره قافیه پیدا کرد ، میگوید او ادامه ی شعرش را یاعلی
استاد رضا جعفری یاعلی ديوانگي زين بيشتر؟ زين بيشتر،ديوانه جان با ما ، سر ديوانگي داري اگر، ديوانه جان در اولين ديدار هم بوي جنون آمد ز تو وقتي نشستي اندكي نزديك تر، ديوانه جان چون مي نشستي پيش من ، گفتم كه اينكه خويش من اي آشنا در چشم من ، در يك نظر،ديوانه جان گفتيم تا پايان بريم اين عشق را با يك سفر عشقي كه هم آغاز شد، با يك نظر،ديوانه جان كي داشته است اما جنون، در كار خويش از چند و چون قيد سفر ديوانه جان! قيد حضر ديوانه جان ما وصل را با واژه هايي تازه معني مي كنيم روزي بياموزيم اگر با يكديگر، ديوانه جان تا چار بند عقل را ويران كني، اينگونه شو ديوانه خود، ديوانه دل، ديوانه سر، ديوانه جان اي حاصل ضرب جنون در جان جان جان من ديوانه در ديوانگي، ديوانه در ديوانه جان هم عشق از آن سوي دگر سوي جنونت مي كشد گيرم كه عاقل هم شدي ،زين رهگذر ديوانه جان يا عقل را نابود كن، يا با جنون خود بمير بر عشق هم يا با سپر يا بر سپر ديوانه جان زنده ياد استاد حسين منزوي مرا ، آتش صدا كن، تا به سوزانم سرا پايت مرا باران صلا ده، تا ببارم بر عطش هايت مرا اندوه بشناس و كمك كن تا بياميزم مثال سرنوشتم با سرشت چشم زيبايت مرا رودي بدان و ياري ام كن تا در آويزم به شوق جذبه و ارت تا فرو ريزم به دريايت كمك كن يك شبح باشم ،مه آلود و گم اند رگم كنار سايه ي قنديل ها در غار رويايت خيالي ، وعده اي ،وهمي ، اميدي ،مژده اي ،يادي به هر نامه كه خوش داري تو ، بارم ده به دنيايت اگر بايد زني همچون زنان قصه ها باشي نه عذرا را دوست دارم، نه شيرين و نه ليلايت كه من با پاكبازي هاي ويس و شور رودابه خوشت مي دارم و ديوانگي هاي زليخايت اگر در من هنوز آلايشي از مار مي بيني كمك كن تا از اين پيروزتر باشم در اغوايت كمك كن مثل ابليسي كه آتشوار مي تازد شبيخون آورم يك روز يا يك شب به پروايت مرا آن نيمه ي ديگر بدان آن روح سرگردان كه كامل مي شود با نيمه ي خود ، روح تنهايت زنده ياد استاد حسين منزوي شده سر به شعله بكوبي تو هرگز؟ ببيني در آتش ، كه چوبي تو هرگز تو گفتي خدا هم اگر دعوتت كرد نرو از كنارم ، بگو، بي تو هرگز و حالا كه رفتي، به پايت نشستم به گل هم نگفتم ، چه خوبي، تو ، هرگز دوباره تو شرجي و گاهي تو باران شبيه هواي جنوبي، تو هرگز من و گرگ و ميش افق هاي شرجي طلوعي تو شايد، غروبي تو، هرگز (هادي جان فدا ) 83.2.16 منزلي در دوردست منزلي در دوردستي هست بي شك هر مسافر را اينچنين دانسته بودم ، وين چنين دانم ليك اين ندانم چون و چند ! اي دور تو بسا كاراسته باشي به آييني كه دلخواه ست دانم اين كه بايدم سوي تو آمد ، ليك كاش اين را نيز مي دانستم ، اي نشناخته منزل كه از اين بيغوله تا آنجا كدامين راه يا كدام است آن كه بيراه ست اي برايم ، نه برايم ساخته منزل نيز مي دانستم اين را ، كاش كه به سوي تو چه ها مي بايدم آورد دانم اي دور عزيز ! اين نيك مي داني من پياده ي ناتوان ،تو دور و ديگر وقت بيگاه ست كاش مي دانستم اين را نيز كه براي من تو در آنجا چه ها داري گاه كز شور و طرب خاطر شود سرشار مي توانم ديد از حريفان نازنيني كه تواند جام زد بر جام تا از آن شادي به او سهمي توان بخشيد ؟ شب كه مي آيد چراغي هست ؟ من نمي گويم بهاران ، شاخه اي گل در يكي گلدان يا چو ابر اندهان باريد ، دل شد تيره و لبريز ز آشنايي غمگسار آنجا سراغي هست ؟ زنده ياد استاد مهدي اخوان ثالث اکنون که برگ های دفتر خاطرات ذهنم را ورق می زنم ،صفحه روزی از خاطرم می گذرد که این 3 بیت را برایش خواندم و او از من پرسید: رویای سالهای جوانی تو کیست؟؟؟ در پاسخ٬مثل همیشه سکوت کردم..... حالا که مدت ها از آن زمان گذشته است و دیگر او نیست ..... به این شعر چشم می دوزم و با خود می گویم ،ای کاش ای کاش به او گفته بودم،ای کاش ، که رویای سالهای جوانی ام..... !!! که بود ه است..... ( امیدوارم مرااز بابت نوشتن این مطلب ببخشی) هر سو نگاه می کنم ،اما تو نیستی رویای سالهای جوانی تو کیستی؟ اندیشه های خیس من اما ، تمامشان در پیچ و تاب هرزه علف های چیستی تکرار می شوند و نام تو را حرز می کنند تا انتهای مرز زمان مرز نیستی از زیستن بی تو مگو زیستن این نیست یک پرتو از آن تافته در چشم تو اما زنده یاد استاد منزوی در مذهب ما کلام حق ناد علی است طاعت که قبول حق بود یاد علی است از جمله آفرینش کون و مکان مقصود خدا علی و اولاد علی است سروده (منصوب به) حافظ حادثه ی هستی با آن که آفریده شده ست آدم از خدا گاهی به اتفاق ندارد کم از خدا ای اتفاق ممکن ناممکن ای علی (ع) ای جوهر تو ، هم ز تو پیدا ، هم از خدا بین تو و خدا ، الف الفت است و عشق علم از تو سربلند شد و عالم از خدا ماهی شدم در آینه ی چشمه ی غدیر شور تو ریخت در گل من ، یک نم از خدا در جبر و اختیار ، مرا هست اختیار خاک از ابوتراب گرفتم ، دم از خدا من قهر می فروشم و او مهر می خرد خوفم ز قهر نیست ، که می ترسم از خدا علیرضا غزوه ای گل تازه که بویی ز وفا نیست تو را خبر از سرزنش خار جفا نیست تو را رحم بر بلبل بی برگ و نوا نیست تو را التفاتی به اسیران بلا نیست تو را ما اسیر غم و اصلا، غم ما نیست تو را با اسیر غم خود رحم ، چرا نیست تو را ؟ فارغ از عاشق غم ناک نمی باید بود جان من ! این همه بی باک نمی باید بود **** ما نباشیم ، که باشد که جفای تو کشد؟ به جفا سازد و صد جور برای تو کشد؟ *** دیگری جز تو مرا اینهمه آزار نکرد جز تو کس در نظر خلق مرا خار نکرد آنچه کردی تو به من هیچ ستمکار نکرد این ستم ها دگری با من بیمار نکرد هیچ کس این همه آزارِ منِ زار نکرد گر ز آزردن من هست غرض مردنِ من مُردم، آزار مکش از پی آزردنِ من *** *** مدتی هست که حیرانم و تدبیری نیست عاشق بی سرو سامانم و تدبیری نیست از غمت سر به گریبانم و تدبیری نیست خون دل رفته به دامانم و تدبیری نیست از جفای تو بدین سانم و تدبیری نیست چه توان کرد؟ پشیمانم و تدبیری نیست شرح درماندگی خود به که تقریر کنم؟ عاجزم، چاره من چیست؟ چه تدبیر کنم؟ نخل نو خیز گلستان جهان بسیار است گل این باغ بسی، سرو روان بسیار است جان من! همچو تو غارتگر جان بسیار است تُرکِ زرین کمر ، موی میان بسیار است با لبِ هیچ شکر تَنگ دهان بسیار است نه که غیر از تو جوان نیست، جوان بسیار است دیگری اینهمه بیداد به عاشق نکند قصد آزردن یاران موافق نکند *** مدتی شد که در آزارم و می دانی تو به کمند تو گرفتارم و می دانی تو از غم عشق تو بیمارم و می دانی تو داغ عشق تو به جان دارم و می دانی تو خون دل از مژه می بارم و می دانی تو از برای تو چنین زارم و می دانی تو از زبان تو حدیثی نشنودم هرگز از تو شرمده ی یک حرف نبودم هرگز *** مکن آن نوع که آزرده شوم از خویت دست بر دل نهم و پا بکشم از کویت گوشه ای گیرم و مِن بعد نیایم سویت نکنم بار دگر یاد قدِ دل جویت دیده پوشم ز تماشای رخِ نیکویت سخنی گویم و شرمنده شوم از رویت بشنو پند و مکن قصد دل آزرده ی خویش ور نه بسیار پشیمان شوی از کرده ی خویش *** چند صبح آیم و از خاک درت شام روم از سر کوی تو خودکام به ناکام روم صد دعا گویم و آزرده به دشنام روم از پی ات آیم و با من نشوی رام، روم دور دور از تو منِ تیره سرانجام روم نبود زَهره که همراه تو یک گام روم کس چرا این همه سنگین دل و بد خو باشد؟ جان من! این روشی نیست که نیکو باشد *** از چه با من نشوی یار؟ چه می پرهیزی؟ یار شو با من بیمار، چی می پرهیزی؟ چیست مانع ز من ِ زار؟ چه می پرهیزی؟ بگشا لعل شکر بار، چه می پرهیزی؟ حرف زن، ای بت خونخوار! چه می پرهیزی؟ نه حدیثی کنی اظهار، چه می پرهیزی؟ که تو را گفت به ارباب وفا حرف مزن؟ چین بر ابرو زن و یک بار به ما حرف مزن؟ *** درد من کشته ی شمشیر بلا می داند سوز من سوخته ی داغ جفا می داند مَسکنم ساکنِ حصرای فنا می داند همه کس حال من بی سر و پا می داند پاکبازم ، هم کس طور مرا می داند عاشقی همچو من ات نیست، خدا می داند چاره ی من کن و مگذار که بیچاره شوم سرِ خود گیرم و از کوی تو آواره شوم *** از سر کوی تو با دیده تر خواهم رفت چهره آلوده به خونابِ جگر خواهم رفت تا نظر می کنی از پیشِ نظر خواهم رفت گر نرفتم ز درت شام، سحر خواهم رفت نه که این بار چو هر بارِ دگر خواهم رفت نیست باز آمدنم، باز اگر خواهم رفت از جفای تو منِ زار چو رفتم ، رفتم لطف کن لطف، که این بار چو رفتم، رفتم *** چند در کوی تو را خاک برابر باشم؟ چند پامالِ جفای تو ستمگر باشم؟ چند پیش تو به قدر از همه کمتر باشم؟ از تو چند، ای بتِ بد کیش! مکدر باشم؟ می روم تا به سجودِ بتِ دیگر باشم باز اگر سجده کنم پیش تو کافر باشم خود بگو،کز تو کشم ناز و تغافل تا کی؟ طاقتم نیست، از این بیش تحمل تا کی؟ *** سبزه دامن نسرین تو را بنده شوم ابتدای خط مُشکینِ تو را بنده شوم چین بر ابرو زدن و کین تو را بنده شوم گرهِ ابروی پُرچین تو را بنده شوم حرف ناگفتن و تمکینِ تو را بنده شوم طرز محبوبی و آیینِ تو را بنده شوم الله الله ، ز که این قاعده اندوخته ای کیست استاد تو؟ اینها ز که آموخته ای؟ *** این همه جور که من از پی هم می بینم زود خود را به سر کوی عدم می بینم دیگران راحت و من این همه غم می بینم همه کس خرم و من درد و الم می بینم لطف بسیار طمع دارم و کم می بینم هستم آزرده و بسیار ستم می بینم خرده بر حرفِ درشتِ منِ آزرده مگیر حرفی آزرده درشتانه بود، خرده مگیر *** آنچنان باش که من از تو شکایت نکنم از تو قطع طمع لطف و عنایت نکنم پیش مردم ز جفای تو حکایت نکنم همه جا قصه ی درد تو روایت نکنم دیگر این قصه ی بی حد و نهایت نکنم خویش را شهر ه ی هر شهر و ولایت نکنم خوش کنی خاطر وحشی به نگاهی سهل است سوی تو گوشه ی چشمی ز تو گاهی سهل است وحشی بافقی ساده است نوازش سگی ولگرد شاهد آن بودن که چگونه زیر غلتکی می رود و گفتن که سگ من نبود ساده است ستایش گلی چیدنش و از یاد بردن که گلدان را آب باید داد ساده است بهره جوئی از انسانی دوست داشتنش بی احساس عشقی او را به خود وانهادن و گفتن که دیگر نمی شناسمش ساده است لغزش های خود را شناختن با دیگران زیستن به حساب ایشان و گفتن که من این چنینم ساده است که چگونه می زیی باری زیستن سخت ساده است و پیچیده نیز هم احمد شاملو گفتم نگرم روی تو ، گفتا به قیامت گفتم روم از کوی تو، گفتا به سلامت گفتم چه بود حاصل آن، گفت غم عشق گفتم چه بود حاصل آن، گفت ندامت هر جا که یکی قامت موزون نگرد دل چون سایه به پایش فکند رحل اقامت در خلد اگر پهلوی طوبام نشانند دل می کشدم باز به آن جلوه قامت عمرم همه در هجر تو بگذشت ، که روزی در بر کنم از وصل تو تشریف کرامت دامن ز کفم می کشی و میروی امروز دست من و دامان تو فردای قیامت امروز بسی پیش تو خوارند و پس از مرگ بر خاک شهیدان تو خار است علامت ناصح که رخش دیده، کف خویش بریده است هاتف به چه رو می کندم باز ملامت هاتف اصفهانی كــوچـــه بي تو، مهتابشبي، باز از آن كوچه گذشتم، همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم، شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم، شدم آن عاشق ديوانه كه بودم. در نهانخانة جانم، گل ياد تو، درخشيد باغ صد خاطره خنديد، عطر صد خاطره پيچيد: يادم آمد كه شبي باهم از آن كوچه گذشتيم پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم ساعتي بر لب آن جوي نشستيم. تو، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت. من همه، محو تماشاي نگاهت. آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام خوشة ماه فروريخته در آب شاخهها دست برآورده به مهتاب شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ يادم آيد، تو به من گفتي: - ” از اين عشق حذر كن! لحظهاي چند بر اين آب نظر كن، آب، آيينة عشق گذران است، تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است، باش فردا، كه دلت با دگران است! تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن! با تو گفتم:” حذر از عشق!؟ - ندانم سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم، نتوانم! روز اول، كه دل من به تمناي تو پر زد، چون كبوتر، لب بام تو نشستم تو به من سنگ زدي، من نه رميدم، نه گسستم ...“ باز گفتم كه : ” تو صيادي و من آهوي دشتم تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم حذر از عشق ندانم، نتوانم! “ اشكي از شاخه فرو ريخت مرغ شب، نالة تلخي زد و بگريخت ... اشك در چشم تو لرزيد، ماه بر عشق تو خنديد! يادم آيد كه : دگر از تو جوابي نشنيدم پاي در دامن اندوه كشيدم. نگسستم، نرميدم. رفت در ظلمت غم، آن شب و شبهاي دگر هم، نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم، نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم ... بي تو، اما، به چه حالي من از آن كوچه گذشتم! فریدون مشیری
افشانده شرف ها به بلنداي دليران
جاري شده از كرب و بلا آمد و آنگار
آميخته با خون سياووش در ايران
تو اختر سرخي كه به انگيزه ي تكثير
تركيد بر آيينه ي خورشيد ضميران
اي جوهر سرداري سرهاي بريده
وي اصل نميرندگي نسل نميران
خرگاه تو مي سوخت در انديشه ي تاريخ
هر بار كه آتش زده شد بيشه ي شيران
آن شب چه شبي بود كه ديدند كواكب
نظم تو پراكنده و اردوي تو ويران
و آن روز كه با بيرقي از يك تن بي سر
تا شام شدي قافله سالار اسيران
تا باغ شقايق بشوند و بشكوفند
بايد كه ز خون تو بنوشند كويران
تا اندكي از حق سخن را بگزارند
بايد كه ز خونت بنگارند دبيران
حد تو رثا نيست عزاي تو حماسه است
اي كاسته شأن تو از اين معركه گيران
ورهست به زعم تو، به تعبیر من این نیست
از بویش اگر چشم دلم را نگشاید
یکباره کفن باد به تن، پیرهن این نیست
یک چشم به گردابت و یک چشم به ساحل
گیرم که دل اینست، به دریا زدن این نیست
تو یک تن و من یک تن، از این رابطه چیزی
عشق است ،ولی قصه ی یک جان ،دو تن این نیست
عطری است در این سفره ی نگشوده هم اما
خون دل آهوی ختا و ختن این نیست
سخت است که بر کوه زند تیشه هم اما
بر سر نزند تیشه اگر ،کوهکن این نیست
خورشید من - آن یک تنه صد شب شکن - این نیست
زن اسوه ی عشق است و خطر پیشه ،چنان ویس
لیلای هراسنده ! نه ، تمثیل زن این نیست
***
| Design By : Night Skin |


